يكى از شاگردان در نهايت زيبايى بود، معلم او مطابق قريحه بشرى كه زيبايى را دوست دارد، تحت تاثير زيبايى او قرار گرفت و او را به خلوت طلبيد و به او چنين گفت :
|
نه آنچنان به تو مشغولم اى بهشتى روى |
|
كه ياد خويشتنم در ضمير مى آيد |
|
ز ديدنت نتوانم كه ديده در بندم |
|
و گر مقابله بينم كه تير مى آيد(341) |
روزى شاگرد به معلم گفت : ((آن گونه كه در مورد پيشرفت درسى من توجه دارى ، تقاضا دارم در مورد پاكسازى باطن و پيشرفت امور معنوى و اخلاقى من نيز توجه داشته باشى ، هرگاه چيز ناپسندى در اخلاق من ديدى كه به نظر من پسنديده جلوه مى كند، به من اطلاع بده ، تا در تغيير آن اخلاق ناپسند بكوشم .))
معلم گفت : ((اى پسر! اين موضوع را از شخص ديگر تقاضا كن ، زيرا با آن نظرى كه من به تو مى نگرم از وجود تو چيزى جز هنر نمى نگرم .))
|
چشم بدانديش كه بر كنده باد |
(بنابراين نه بدگمانى درست است ، كه هنر را عيب بنگرد، و نه خوش گمانى زياد كه تنها هنر ببيند و عيبها را براى اصلاحش ننگرد.)
+ نوشته شده در
87/05/19ساعت 10:24  توسط علمدار
|
شخصى در راه عشق ، دل از كف داده و دست از زندگى كشيده بود و راه وصول به معشوق و مرادش ، آسيب و خطر بسيار داشت ، به طورى كه ترس مرگ و هلاكت وجود داشت ، زيرا معشوق همچون طعمه اى نبود كه به سادگى به دست آورد، يا پرنده اى نبود كه دامش افتد و اسير گردد.
|
زر و خاك يكسان نمايد برت (333) |
او را نصيحت كردند كه : ((از اين خيال باطل دورى كن ، كه گروهى نيز به خاطر عشق و هوس تو، اسير و در زحمت مى باشند.)) او در برابر نصيحت ناصحان ، ناله كرد و گفت :
|
كه مرا ديده بر ارادت او است |
|
جنگجويان به زور و پنجه و كتف |
|
دشمنان را كشند و خوبان دوست (334) |
در جهان دوستى ، رسم نيست كه بخاطر حفظ جان ، دل از عشق جانان (معشوق ) بردارند:
|
شرط يارى است در طلب مردن (335) |
|
گر دست رسد كه آستينش گيرم |
خويشان و نزديكان كه به اين عاشق دلسوخته توجه داشتند، از روى دلسوزى و مهربانى او را نصيحت كردند، سپس زنجير بر پايش نهادند، كه دست از عشق بردارد، ولى پند و بند آنها در او اثر نكرد:
|
دردا كه طبيب ، صبر مى فرمايد |
|
وى نفس حريص را شكر مى بايد(336) |
|
با دل از دست رفته اى مى گفت |
|
پيش چشمت چه قدر من باشد؟ (337) |
معشوق اين عاشق شيفته ، شاهزازاده اى بود، ماجراى عشق سوزان و دل شوريده و گفتار پرسوز او را به شاهزاده خبر دادند، شاهزاده دريافت كه خودش باعث بيچارگى عاشق شده است ، سوار بر اسب شد و به سوى آن عاشق دلسوخته حركت كرد، وقتى كه عاشق از نزديك شدن مراد و معشوق با خبر شد، گريه كرد و گفت :
|
آن كس كه مرا بكشت باز آمد پيش |
|
مانا كه (338) دلش بسوخت بر كشته خويش |
شاهزاده به او محبت فراوان كرد و از او دلجويى نمود و احوال او را پرسيد كه چه نام دارى و اهل كجا هستى و شغلت چيست ؟
ولى عاشق دلسوخته بقدرى غرق در درياى محبت و عشق بود كه فرصت نفس كشيدن نداشت :
|
اگر خود هفت سبع از بر بخوانى |
|
چو آشفتى الف ب ت ندانى (339) |
شاهزاده به او گفت : چرا با من سخن نمى گويى ؟ كه من در صف پارسايانم ، بلكه غلام حلقه به گوش آنها هستم .
در اين هنگام عاشق دلسوخته به نيروى رابطه انس با محبوب ، و دلجويى معشوق ، از ميان امواج درياى عشق سر برآورد و گفت :
|
عجب است با وجودت كه وجود من بماند |
|
تو به گفتن اندر آيى و مرا سخن بماند!! |
عاشق دلسوخته ، پس از اين سخن نعره جانسوز بر كشيد و جان سپرد:
|
عجب از كشته نباشد به در خيمه دوست |
|
عجب از زنده كه چون جان به در آورد سليم ؟ |
(آرى اگر دوست در آستان خانه دوست شهيد شود، شگفت نيست ، بلكه شگفت آن است كه عاشق به ديدار يار برسد در عين حال چگونه سالم و زنده بماند
+ نوشته شده در
87/05/19ساعت 10:24  توسط علمدار
|
پارسايى شيفته و مريد شخصى بود، به گونه اى كه از فراق او صبر و قرار و توان گفتار نداشت ، هر اندازه در اين مورد سرزنش مى ديد و تاوان مى برد، از عشق و علاقه اش به او نمى كاست و مى گفت :
|
بعد از تو ملاذ و ملجاءيى نيست |
|
هم در تو گريزم ، آر گريزم (331) |
او را سرزنش كردم و گفتم : ((چه شده و چرا هواى نفس فرومايه ات بر عقل گرانمايه ات چيده شده است ؟)) او مدتى انديشيد و سپس گفت :
|
هر كجا سلطان عشق آمد، نماند |
|
پاكدامن چون زيد بيچاره اى |
|
اوفتاده تا گريبان در وحل (332) |
+ نوشته شده در
87/05/19ساعت 10:23  توسط علمدار
|
پس از شاه رسيدگى به كارهاى قضايى مردم با قضات شرع بود. اما در موارد مذهبى و مخصوصا براى طلاق ، قضاوت يا شيخ الاسلام بود، بيگلربيگ نظارت بر پليس را بر عهده داشت .
داروغه ، كه مامور برقرارى نظم و انضباط در شهر بود و هم چنين تعيين قيمت هاى ثابت ، وظيفه داروغه بود او براى هر جنسى قسمتى ثابت معين مى كرد.
سياست مذهبى در دوره زنديه
درياى بى كرانه اى كه شاه صفوى را، از اتباعش جدا مى كرد بر اثر جايگزين شدن استبداد مذهبى ، به همان وسعت استبداد سياسى ، اين فاصله را گسترده تر كرده بود.
در طبقه بندى جامعه شهرى ، كه واقعا جاى اتحاد پيشين طوايف زمان شاه سلطان حسين را به خود اختصاص داده بود. علماى روحانى ، پشتيبانى از فرمانروايان را به عنوان نايب امام ، و نماينده ى خدا فراهم مى آوردند و طبق قوانين شرعى توجيه و تفسير مى كردند. قدرت اينان بر اثر تلاش هاى نادر، براى برگرداندن ايران به سوى مذهب اهل سنت و جماعت و تجديد نظر وسيعش در امور و اموال وقف و صرف آن ها در راه مخارج نظامى ، به شدت تضعيف شده بود. در ايام هرج و مرج پس از قتل نادر، بسيارى از علماء به بقاى متبركه عراق مهاجرت كردند. بنابراين روحانيون باقيمانده و كسانى كه در دوران فرمانروايى كريم خان به ايران برگشتند، قدرتشان تقليل يافته بود و رهبر تازه ى ايلياتى كشور كه در امور مذهبى لاقيد و بى بند و بار بود، نيز، نيازى به تاييد آنان احساس نمى كرد. كريم خان بنا به سنت با سكه زدن به اسم امام غايب (صاحب الزمان ) (عج ) و ساختن مساجد و بقاع و توجه به نمازهاى جماعت (گرچه در اين راه اجبارى در كار نبود) به تقويت مذهب شيعه پرداخت . (467)
بزرگ ترين مراجع رسمى انتصابى روحانى در شيراز، شيخ الاسلام بود.
پروفسور حامد لگار، در كتاب دين و دولت در ايران مى نويسد:
شيخ الاسلام شيراز كه مستقيما توسط حاكم به كار گمارده شده بود بار ديگر اداره محاكم شرع را كه به ظاهر قلمرو آن از محاكم عرف خيلى محدودتر شده بود، به عهده گرفت . قضاوت هاى شخصى كه توسط حاكم اعمال مى شد در هر حالى عموميت داشت ، اما ماهيت شيعى حكومت زند مشخص بود معتقد بودند كه هر يك از دوازده امام ، سرپرستى يكى از دوازده محله ى شيراز را به عهده دارند. كريم خان بقعه امام زاده ميرحمزه را ساختمان كرد، مدرسه اى بنا و آن را وقف كرد كه پس از مرگش ، مدرسه خان ناميده شد
+ نوشته شده در
87/05/19ساعت 10:22  توسط علمدار
|
عواملى چند كه سبب سقوط دولت صفويه گرديد عبارتند از:
(1) با برخوردى كه شاه عباس با پسران خود روا داشت ، بعد از شاه عباس ، تاج و تحت صفوى به دست (398) پادشاهان ، نالايق و يا كم قدرت و ضعيف النفس افتاد و روزه به روز از عظمت و اعتبار آنان كاسته شد و اين باعث گرديد تا دشمنان خارجى ايران ، قدم در راه تعرض بگذارند.
(2) پروفسور مينوريسكى ، در مقدمه اى كه بر كتاب تذكره الملوك نگاشته ، عواملى مهم را كه به عقيده وى باعث انقراض سلسله صفويه است چنين ذكر مى نمايد:
الف - از بين رفتن اساس حكومت روحانيونى كه شاه اسماعيل ، كشور خود را بر آن پايه استوار كرد و نبودن مرام موثر ديگرى كه جاى آن را بگيرد.
ب - مخالفت شديد ميان عناصر قديم و جديد در طبقات نظامى ايران .
ج - نفوذ و تحريكات ملكه مادر و خواجه سرايان .
د- قساوت شاهزادگان كه در حرم سرا تربيت مى شدند و از دنياى خارج غافل بودند به عقيده ى مينوريسكى غير از اين عوامل ، عواملى چون عدم رضايت عمومى از آخرين شاهان سلسله صفويه ، اهميت فراوانى در شكست و شاهى اين سلسله دارد (399).
(3) ضعف سياسى و انحطاط اقتصادى ايران كه با مرگ شاه عباس اول آغاز شده بود و مدت سلطنت بيست و هشت ساله شاه سليمان ، بيش از پيش آشكار گرديد. شكوه و جلال دربار، ولخرجى شاه ، مداخله زنان و خواجه سرايان در امور كشورى ، روز به روز به ضعف دولت صفوى كمك كرد تا جايى كه در زمان شاه سلطان حسين - پسر شاه سليمان - يكباره دولت صفوى منقرض گرديد. در دوران شاه سلطان حسين ميزان ماليات چند برابر گشت كه در نتيجه باعث مهاجرت روستاييان و تقليل فعاليت هاى يدى پيشه وران ، ركود بازرگانى و كم شدن توان كارگران شده و اين خود باعث ورشكستگى فئودال ها گرديد. تا جايى كه فئودال ها خود نيز در جدا شدن از دولت سعى مى نمودند. تشديد تضادهاى داخلى طبقه زمامدار و فساد و دستگاه دولتى ، همه و همه باعث اضمحلال ، آن دولت گرديد. در ضعف شاه سلطان حسين ، سفير روس ، آرتمى پتروويچ ولينسكى مى نويسد:
حتى ميان عوام الناس نيز، چنين ابلهى كمتر يافت مى شود تا چه رسد ميان تاجداران و بدين سبب در هيچ كارى مداخله نمى فرمايند و تمام امور را به اعتماد الدوله خود، كه از چارپايى ابله تر است محول مى سازد.
(4) علت ديگر انحطاط دولت صفوى ، تجارت خارجى آنان بود كه با افتادن تجارت ايران به كرانه اقيانوس هند و به دست تجار هلندى و هندى و تقليل حمل كالاى ترانزيتى از جاده هاى كراوانى ايران در طى قرن يازدهم هجرى ، كشورهاى اروپايى با راه دريايى اروپا به هندوستان از طريق دماغه اميد و دور افريقا كه در سال 1498 كشف شده بود كاملا آشنا شدند و در نتيجه اهميت جاده هاى خشكى كاروان رو، طى قرن يازدهم روز به روز كاهش يافت (400) و نقش ميانجيگرى ايران در تجارت نيز تقليل پيدا كرد.
شاردن اشاره مى كند:
سقوط تجارت خارجى در حدود سال 1670 م . محسوس گشت و در شش هفت سال اول حكومت شاه سليمان درآمد گمركات در بندرعباس و گنگ (نزديك هرمز) بين 400 هزار و 500 هزار ليور (تقريبا از 910 تا 1100 تومان ) نوسان داشت ، و حال آن كه در زمان شاه عباس دوم عوايد مزبور به 000/100/1 معادل 2444 تومان بالغ مى گشت . (401)
(5) شاه سلطان حسين براى درآمد تجارى خويش دو پيمان بازرگانى با فرانسه منعقد نمود و آنان را از پرداخت حقوق و بازرسى گمركى معاف كرد. فرانسويان موفق شدند كاپيتولاسيون يا حق برون مرزى را براى فرانسويان برقرار نمايند ولى سقوط حكومت صفويه ، به آنان مجال نداد كه از اين حقوق سياسى و اقتصادى بهره مند شوند.
(6) هم چنين شاه سلطان حسين با عدول سياست مبتنى بر مدارا با پيروان مذاهب مختلف و قتل و تعقيب سنيان در قفقاز، كردستان ، افغانستان ، شيروان و ديگر ايالات و سياست نمودن روحانيون و تغيير دادن مساجد آنان به اصطبل ، باز خود يكى ديگر از علل سقوط مى توان به حساب آورد
+ نوشته شده در
87/05/19ساعت 10:22  توسط علمدار
|